با کلامی سرد ز سر کوچه های قدیمی خاطرات …. دیوار های خرابه ای که سانت به سانتش مرا , تو را و همه را فریاد می زد …
با نگاهی ساده و صادق , غربتی را فریاد می زنم که تو را در آن گم کردم .
ستایش باد کسی را که می سازد و می برد به اوج , و می شکند و می کوبد به زمین … که هم آن اولی را شکریست ؛ هم دومی .
و اینک روزگار تکرار می شود , اگر چه تلخ زندگی کردم و سر سپردم به روزگار , اما خواستم احساسی داشته باشم شیرین , که پس از من , حال چه فردا چه دوران دراز , اثری ماند به جا که از به یاد انسانی آیم ز نیکی نه به لعنت و نفرین |